سلام سلام سلامی دوباره
راهی بلند در پیش است و من باید برم فکر توشه ای از اندیشه های تازه و بکربرای روح پر عطشم بیابم .شاید دستانم شانه های لطیف و مهربانت را لمس کندوشاید ثانیه های زندگیمدر پس خمودگی،گم شوند.................
دلم می خواهد ابرها را در آغوش بگیرم و قطرهای ماه بنوشم و با پرندگان به اوج برسم...دلم میخواست راه زندگی انسانهاسرشار از تکرار مهربانی و دوست داشتن بود. تنها شیرشنی سخنان توست که مرا از طعم سیب سرشار خواهد کرد.تنها دستهای مهربان توستکه مرهم من خواهد بود ،زندگیم تنها با شفافیت وجود خالص تو پراز نور میشود.پس بیا وجودم را پراز تولد ترانه کن و بدان که دستان پر نجابت توست که لانه ی خوشبختیم را خواهد ساخت تنها دل در یایی توست که مرا پر از تکرار آبی آرامش میکند،دوست دارم مرهم تنهای ام....نوازش دستان مهربان تو باشد.
من آرام در کوچه پس کوچه های دلت قدم زدم،تا تو را بیشتر بشناسم و آنگاه که اجازه دادی در دریای چشمان تبه جستجو بپردازم،گم شده ی خد را یافتم
....................................
سراب
زنظربازی دل جمله سرابی سهمم
این همه شادی و بس چشم پرآبی سهمم
خواب بود آنچه که درپرده ورویا دیدم
زآنچه بگذشت به من حال خرابی سهمم
پیش ازاین عشق چه بودیارچه بوددردچه بود
حال نظر کن تو مرابس تب وتابی سهمم
درکفم چیست مگر ذره ای از خاطره ها
این همه پرسش خاموش نه جوابی سهمم
می نویسم همه از عشوه ونازمطرب وچنگ
حاصلش برگ و قلم دفترو بابی سهمم
هان دژمان تو حذر کن مکنی کار مرا
از همه عشق و وفا کو؟!که سرابی سهمم
دوست دار شما امیر

