تبليغاتX
چکاوک عاشق

یک شعر از خودم(امیر اشرف الدینی)

رسم بر این نبود

که مرا بگذاری

که رهایم بکنی

رسم بر این نبود

که تو بی من سفر اغاز کنی

دیشبم یاد تو بر خانه ی دل در میزد

لحظه ام تیره و تار

نفسم باز گرفت

پاک دیوانه شدم

تو چرا درد بجانم کردی

تو چرا روی زمن گرداندی     توچرا؟؟!!!!

نه  سوالی دارم

تو چرا خوابیدی؟

هیچ فکر دل ما را کردی؟

هیچ از من نظری پرسیدی؟

این حریر مهتاب که در او انهمه دنیای من است

انهمه زمزمه و وسوسه وراز من است

جای تو نیست

صبر ندارم دیگر پاسخم ده اکنون

تو چرا خاموشی؟؟  تو چرا خاموشی؟؟!!؟

(درکتونو  ازین شعر بنویسین لطفا)

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 13:6 توسط امیر |