تبليغاتX
چکاوک عاشق

سلامی دوباره با 2 تا شعر از خودم

گلهای بسیار سفید ِ روی میز. چقدر در این روزها به شما چشم دوخته ام. نمی دانم به کدام موسیقی ِ بی صداست که اندام کشیده ی ساقه هایتان دامن ِ پرطراوت ِ گلبرگها را در رقصی چنین موزون و واگرا به رخ آسمان اتاق می کشند، چقدر در این روزها به بخشندگی رخسار متبسم شما چشم دوخته ام. چه خوب می دانم که تا این ساعت حجم شکفتن غنچه هایتان چه اندازه بوده است. لحظه ای نیست که نگاهم روی سپیدی انبوه شما ثابت شود و موجی کوچک از مهر و امید ساحل دلم را نوازش نکند. گلهای بسیار سپید روی میز من! ...

اینروزها در عبور دلهره آمیز از خلاء ِ بی خاطره هر چه بیشتر احساس کرده ام که شاید بتوان گفت انسان در مهمترین سفرهایش تنهاست و در مهمترین تنهاییهایش هرگز تنها نیست همیشه پرتوهایی از خورشید از روزن های ناشناخته و خارج از انتظار خود را به او می رسانند. کاش این را فراموش نکنم.


نگهی کرد مرا                نیش خندی شیرین

دست پایم لرزید             چه بگویم اکنون

نگهش!

وه چه جنون آمیز است

نفسم حبس شده          هان  درنگی کردم!

دیدگانم بستم

حس زیبائی بود             بس عجب بود که می ترسیدم

چشم را باز کنم

آب بود؟ آتش بود؟! 

هر چه بود سخت مرا می لرزاند

سر فرا گوش من آورد

بگفت ای عاشق              لحظه ای خشکم زد

و همی شد که او گفت مرا:

عشق زیباست ولی...

دل قوی دار...                     که هجری هم هست

Image hosting by TinyPic


 رسم بر این نبود

که مرا بگذاری

که رهایم بکنی

رسم بر این نبود

که تو بی من سفر اغاز کنی

دیشبم یاد تو بر خانه ی دل در میزد

لحظه ام تیره و تار

نفسم باز گرفت

پاک دیوانه شدم

تو چرا درد بجانم کردی

تو چرا روی زمن گرداندی     توچرا؟؟!!!!

نه  سوالی دارم

تو چرا خوابیدی؟

هیچ فکر دل ما را کردی؟

هیچ از من نظری پرسیدی؟

این حریر مهتاب که در او انهمه دنیای من است

انهمه زمزمه و وسوسه وراز من است

جای تو نیست

صبر ندارم دیگر پاسخم ده اکنون

تو چرا خاموشی؟؟  تو چرا خاموشی؟؟!!؟

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 11:36 توسط امیر |